تبليغاتX
لبخند
ای دل مباش یکدم خالی زعشق و مستی


وانگه برو که رستی از نیستی و هستی


گر جان بتن ببینی مشغول کار اوشو


هر قبله ای که بینی بهتر زخود پرستی


با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش


بیمار اندرین رو بهتر ز تندرستی


در مذهب طریقت خامی نشان کفر است


آری طریق دولت چالاکیست جستی


تا فضل وعقل بی معرفت نشینی


یک نگته ات بگویم خود را مبین که رستی

 
در آستان جانان از آسمان نیندیش


کز اوج سر بلندی افتی بخاک پستی


خارا چه جان بکاهد گل عذر آن بخواند


سهل است تلخی می در جنب زوق مستی


صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز


ای کوته آستینان تا کی در از دستی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 20:25  توسط مهدی  | 

این روشها رو میگم ولی عمل نکنیدا!!!!!!

فقط بخونید.. باشه

روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين

 تا همه از خواب بپرن .

وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از

جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين .

روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با

سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين .

در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين .

به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين .

وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات

رو بزنين و محل رو ترک کنين .

موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون

 استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين .

بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنها

شو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب

نيست و سريع خارج بشين .

توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين .

با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي

روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين .

موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين .

جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين .

توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين

كه هر چي شعر بلده بخونه .

ورقهاي جزوه ء ??? صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس

 كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:3  توسط مهدی  | 

با سلام

امیدوارم که سال خوبی رو شروع کرده باشید

واسه من که تا امروز سال خیلی خوبی بوده

این اولین مطلب من در سال جدیده به خاطر دلایل زیادی

 نتوانستم زودتر از اینها بیام و به وبلاگم سر بزنم

من از همین جا از همه دوستانم پوزش می خواهم

که مدتیه نتوانستم بهشون سر بزنم

امیدوارم که بتونم از این به بعد هفته ای یه مطلب

اون هم از نوع دسته اول و جالب رو در وبلاگم بزارم

با آرزوی موفقیت و سر بلندی واسه شما عزیزان 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:50  توسط مهدی  | 


يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي را هم زمزمه ميكرد .

نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت :

- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟

 ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى درگرفت و در هياهوى

رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :

چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟

 مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :

- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى

 تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !!

از جانب خداى متعال ندا آمد كه :

 - اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم

خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟

هيچ ميدانى كه بايد ته ى اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدرآهن و

سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ .

من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟

 مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :

 - اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود بمن بفهمانى كه زنان

چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟

اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟

 صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :

 اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟؟!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:20  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:0  توسط مهدی  | 

مرد جوانی که مربی شنا و دارنده چندين
 
مدال المپيک بود، به خدا اعتقادی نداشت.
 
او چيز هايی را که درباره خداوند و مذهب
 
می شنيد مسخره می کرد. شبی مرد جوان به
 
استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ
 
خاموش بود ولی ماه روشن و همين برای شنا
 
کافی بود. مرد جوان به بالاترين نقطه تخته
 
شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون
 
استخر شيرجه برود. ناگهان سايه بدنش را
 
همچون صليبی روی ديوار مشاهده کرد. احساس
 
عجيبی تمام وجودش را فرا گرفت.
 
از پله هاپائين آمد و به سمت کليد برق
 
رفت و چراغ هارا روشن کرد. آب استخر
 
برای تعمير خالی شده بود
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 17:30  توسط مهدی  | 

آتش عشق تو شد باده در جام افتاد

                                هر که نوشيد از آن در نظر عام افتاد

قسمت ما شد آن باده و آتش عشق

                                نوش کرديم، چه نوشي، چه سرانجام افتاد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 16:52  توسط مهدی  | 

گا هی سرم را بالا می گير م تا آسمان مرا  فراموش  نكند

    تا  ابرها بدانند كه  وقت  باريدن  است

   تا پر نده ها ببينند همزاد  اسيرشان  را ...

 و می گر يم تا زمين  بداند كه  من از جنس ابرم نه خاك

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 15:36  توسط مهدی  | 

هر كه  رفت ....
 
پاره ای از دل ما را باخود برد ....
 
اما اوکه با ماست ....
 
اوکه نرفته است ....
 
از اوبپرسید ....
 
که چه میکند با دل ما
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 12:54  توسط مهدی  |